Friday, October 28, 2005
Friday, October 14, 2005
مرا اهلی کن

روباه گفت: -اهلی کردن چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است
ايجاد علاقه کردن؟-
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو
...شهريار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگيرم میشود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد
روباه گفت:اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را میشناسم
که باهر صدای پای ديگر فرق میکند: صدای پای ديگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بيرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بیفايدهای است. پس گندمزار هم مرا به ياد چيزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر میشود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپيچد دوست خواهم داشت
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن
شازده کوچولو_آنتوان دو سنت اگزوپری
دوست یافتن

...در زندگی روزهای مهمی هست
آدم هایی را ملاقات می کنیم که مثل یک شعر زیبا، وجود ما را از هیجان به ارتعاش می آورند
آدم هایی که غنای دست دادنشان، همدلی ناگفته ای را بیان می دارد
آدم هایی را ملاقات می کنیم که مثل یک شعر زیبا، وجود ما را از هیجان به ارتعاش می آورند
آدم هایی که غنای دست دادنشان، همدلی ناگفته ای را بیان می دارد
و سرشت مطبوع و سرشار آنها به جان مشتاق و بی قرار ما آرامشی شگفت ارمغان می دهد
آرامشی که خداوند در هسته ی آن است
پیچیدگی ها و تحریک پذیری ها نگرانی هایی که ما را در خود گرفته اند، مثل خوابی نا خوشایندمی گذرند
پیچیدگی ها و تحریک پذیری ها نگرانی هایی که ما را در خود گرفته اند، مثل خوابی نا خوشایندمی گذرند
و ما بیدار می شویم تا زیبایی دنیای واقعی خداوند را به چشم هایی دیگر ببینیم و باگوش هایی تازه بشنویم
هلن کلر
Tuesday, October 11, 2005
غدقن

.بیرون پاییز بود ، دست ما به پاییز نمی رسید .شکوه بیرون کلاس بر ما حرام بود
.سر های ما توی کتاب بود. معلم درس داده بود و گفته بود دوره کنید.نمی شد سر بلند کرد
:تماشای آفتاب تخلف بود و دیدن کاج حیاط جریمه داشت
!از نمره گرفته ، دو نمره کم می شد
.ما دور تا دور کلاس روی نیمکت ها نشسته بودیم و میان اتاق خالی بود
:تخته سیاه جای بدی بود
.ضد نور بود
روی چند شیشه را گرفته بود ، نصف یک درخت را حرام کرده بود
.با تکه ای از آسمان
نوشته روی تخته سیاه خوب خوانده نمی شد : برگ ، مرگ خوانده می شد
.همان روز حسن "خوب" را "چوب" خوانده بود و چوب خوبی از دست معلم خورده بود
.با تکه ای از آسمان
نوشته روی تخته سیاه خوب خوانده نمی شد : برگ ، مرگ خوانده می شد
.همان روز حسن "خوب" را "چوب" خوانده بود و چوب خوبی از دست معلم خورده بود
...
سهراب سپهری

